تبليغاتX
یا مهدی ادرکنی

یا مهدی ادرکنی

اى غريبى كه ز جدّ و پدر خويش جدائى

خفته در خاك خراسان ، تو غريب الغربا

چه ثنا گويمت ، اى داور هفتاد و دو ملّت

كه ثنا خوانده خدايت ، تو چه محتاج ثنائى

اى شه يثرب و بطحا، تو غريبى به خراسان

سرور جمله غريبان و معين الضّعفائ

اغنيا مكّه روند و فقرا سوى تو آيند     جان به قربان تو اى شاه كه حجّ فقرائى

 

میلاد مبارک وفرخنده حضرت رضا (ع)  مبارک باد

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/30ساعت1:13توسط سیدجواد مسعودی | |

 

من غم را در سکوت سکوت را در شب وشب را به خاطر مستی ومستی را به خاطر اندیشیدن به تودوست می دارم.من بهار را به خاطر شکوفایی و زندگی را به خاطر امیدهایش و وجودم رانیز به خاطر تودوست می دارم. من اينجا بس دلم تنگ است وهر سازی که می بينم بد اهنگ است بيا ره توشه برداريم قدم در راه بی برگشت بگذاريم ببينيم آيا آسمان هر جا همين رنگ است؟!!!! می خواهم این شهر را بگذارم و بگریزم... از ثانیه های پوچ این عصر خسته ام و... دل مرده! از ابتذال رنگیِ این شهر دلگیرم... از نگاه های سود جو گریزان..... هیچ کس یادش نیس از تنها خیابان معصوم این شهر همان خیابان بلند می گریزم.... لابد خود شهر می دانسته که چرا باید انتهای این خیابان معصوم و بلند ایستگاه قطار باشد و ابتدایش مسافری دلگیر و خسته....  که چرا شهر بزرگ ساخته شده ..  پنج شنبه ها به ملاقات مسافردلگیر و خسته ای می روم که سالهاست از شهر بزرگ گریخته و رفته....و هر روز در نزدیکی ایستگاه قطار انتظار می کشم... انتظار پرستویی که از کوچ طولانی اش باز می گردد و..... اشکهای همه مسافران  دلگیر و خسته را پاک می کند.... هر روز در نزدیکی ایستگاه قطار می نشینم و گریه میکنم..... می نشینم و فکر می کنم که پرستوی مهاجر کی به این شهر بزرگ می رسد؟

+نوشته شده در سه شنبه 1386/08/22ساعت21:38توسط سیدجواد مسعودی | |

سلام

در پناه مولا علی (ع) موید وسر سبز باشید.علی یارتون

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16ساعت23:14توسط سیدجواد مسعودی | |

انتظار

با سلام به همه دوستان

من در انتظارم ،

من در تب و تابم از فرط انتظار

من در انتظارم ،

من در التهابـــــم از فرط انتظار

 

چند روز ديگر تـــــــــــا آمدنت مانده ؟

ديگر طاقتی ...

ديگر فرصتی نيست ...

من به انتها رسيده ام از فرط انتظار

 

کاش دستانم را بگيری

کاش بر چشمانم بنشينی

چيزی تا غروب نمانده ،

عطر نيايش در همه جا پيچيده ،

فرشته ها از آسمان تا زمين صف کشيده اند ،

صدای بالهايشان در اضطرابم ميکند ،

چه کسی می داند در گوشه دلم چه خبر است ؟!

 

من ،

       باز ،

            توبه شکسته ام

 

تـوبـــه عــــاشقـی دل را ،

                                 باز هم ،

                                            شکسته ام


 

چگونه نشکنم ، حال آنکه امواج عاشقی ، ديگر چيزی از ساحل صبر بر جای نگذاشته ؟!

می دانی ...

هيچ می دانی وقتی تـو نگاهـم مـيکنی چـه بـر سـر دل تنهـايـم می آوری ؟!

می دانی وقتی می عشقت را قطـره قطـره در وجودم جاری ميکنی دلـم چـه مـيکشد ؟!

مستم می کند ...

مجنون مـيشوم ...

خوب نگاهم کن ...

ليلايی که مجنون شده است ديدنيست .

+نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت21:5توسط سیدجواد مسعودی | |