هر شب در خيال خويش ضريحت را با آب ديدگانم غبارروبى مى كنم و با نسيم كبوتران ضريحت را در ديدگانم مجسم مى كنم و بر گنبد طلايى ضريح تو طواف مى گذارم چشم هايم شيدا براى يك لحظه يك ثانيه حضور صميمى ات را در ضريح ترسيم مى كند و من بى قرار مثل يك قطره حباب رنگين ترين رؤيا و مجنون ترين مجنون مى گردم و از خطوط سبز تخيل بر وادى عشق تو گام مى نهم و در سفر به نزد تو يا غريب الغربا! حكايت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم و كبوتر ذهنم را از حرم تنگناى خويش بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم
+نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت12:25توسط سیدجواد مسعودی |
|